قرار نبود بنویسم...

  قرار نبود به این زودی ها دیگر از درد بنویسم
 آخه بعد سوختن بچه ها و سفر ابدی سیران هزاران بار سوختم و نالیدم
انگار این قلم بیچاره­ ام عادت کرده است از شین و غم و درد بنویسد
 تازه میخواست سفیر شود و از عدالت بنگارد، اما امشب باز دلم گرفت و باز نوشتم از درد و نداری، چشم انتظاری و مرگ و مرگ.
انگار فیلم نداری­ ها روم تاثیر نگاتیو گذاشته که اینگونه زبان شکوائیه قلمم بازه شده است. 
تازه می­خواستم وارد دیاری شوم که بنا به حکم قانون و وجود حد و مرز مرا غریب می­خواندند.
اما عدم تمکن مالی قرار عدم خروج از کشور را برایم ورق زد و دکترایم را روانه دکترکرد.
آه خدای من، تازه میفهمم چرا آموزگارم مرا میهمان آن سیلی نمود
ادامه نوشته

بدون شرح

- خودکار سیاه از نوشتن کلمه سفید باکی ندارد.

- تنها در صفحه ترحیم روزنامه هاست که حقایق را می نویسند.