دلم تنگ است ، زمان کوتاه و عمر کوتاه تر
امروز جدای از همه روز ها وبلاگم را با این مطلب شروع می
کنم . نمی خواستم هیچ موقع دیگران فکر کنند که من غمگینم و دلی کاملا ابری دارم .
اما چه کنم که :
ناله را هر چند می خواهم که پنهان بر
کشم
سینه می گوید که من تنگ آمده ام فریاد کن
حقیقتا مدت زیادی بود که از خود بیزار شده بودم ، شادی از
تمام وجود رخت بربسته بود و رفتنش غم را
مهمان ابدی دلم ساخت . حال و حوصله هیچ رو نداشتم و مرتبا داشتم با فکر دسته و
پنجه نرم می کردم ، حتی زمانی که داشتم راه می رفتم مشغول آنالیز بعضی مسائل اساسی
بودم ...
شب کتابچه قانون را جلویم می گذاشتم و تا سپیده صبح به جای
مطالعه ی اون به دنیا فکر می کردم در واقع به آدما ی دنیا ، به رفتارهاشون ،
کردارهاشون ، گفتارهاشون و خیلی از چیزهای دیگه شون . کاملا مایوس و ناامید گشته
بودم و در گوشه اتاقکی که گرد و غبار بر پنجره اش نقش بر بسته بود و تنها از روزنه
ای می توان نور خورشید را نظاره کرد به قاب عکسی که در اوقات تنهایم به آن می
نگریستم خیره و خیره تر گشتم ، مثل همیشه دل ابری و چشمانم بارانی است . به نصفه
شب که می رسم زمان برایم سرسام آور تر می شود اینک دنیا خاموش است ، خاموشِ ،
خاموشِ، خاموش . صدای هیچ کسی به گوش نمی رسد ، درها کلا بسته و مسجدها کاملا قفل
گشته اند. تنها صدای راه رفتن قلمم است که بر ورقه نازک پا می گذارد، امشب دلی خون
دارد، امشب دلی خواهد مٌرد ،
با خود چه قول ها که نبسته بودم ، چه رویاهایی که ندیده
بودم و چه روزهایی را که متصور نمی شدم . دیگه همه شب هایم این گونه سپری خواهد شد
. «کنج حیاط خونه ، روبه آسمون و کمین برای ماه و دیدن چشمهای قشنگ ... »
دلم تنگ است و اندهگین و آکنده از درد و رنج . حالا می دانم
که چرا شب ها ستاره ها نیز مرا مسخره می کردنند ...
دلم تنــگ
است ، دلم تنــگ است، اندازه حجــم قفـس تنـگ است ،
سـکوتم
از کــوچه هــویداست ، صدایم خیـس و بارانی است
نمی
دانم چرا پایــیــز در قلب من طولانی است .
کودکی کردم و نخ بادبادکم را شل کردم، به اميد آن كه كمي بالاتر پرواز كند، اما ناگهان....