حقیتا مدتی بود به خاطر امتحانات به مهاباد نیامده بودم و سخت با آن ها در جنگ بودم تا بتوانم پیروز میدان شوم، به هر حال بعد از اتمام امتحانات به مهاباد آمدم همین که رسیدم بعد از مدتی استراحت با یکی از دوستام گذری بر حال و هوای شهر نمودم، به مکانی رسیدم که با چهره ای تمام عبوس و درد گفت آره همین جا بود که اتفاق دلخراش افتاده من هم مات و مبهوت شدم و پرسیدم چی شده و چه اتفاقی ؟؟؟؟ گفت عده ای از خدا بی خبر سربازی را به قتل رسانده اند، هزاران سوال و چرا ؟و اما و اگر در ذهنم ایجاد شد،اونم گفت آن ها اسلحه او را به زور گرفته اند و آن سرباز نیز بخاطر باز پس گرفتن اسلحه اش با آن ها درگیر شده و نهایتا او را می کشند.

بسیار بسیار ناراحت شدم، نای راه رفتن نداشتم به گونه ای که یکی از اعضای خانواده خودم را از دست داده ام، حالتی بهم دست داده بود که حتی تا چند روز مرتبا به آن فکر می کردمو صحنه را در ذهن خود متصور می شدم و نهایتا با آهی سرد سعی بر آن داشتم آن را به فراموشی بسپارم. به هر حال هر کاری می کردم نمی توانستم به همین خاطر شروع به نوشتن کردم تا شاید...

بر هر انسانی که دیدگاه غیرمتعصبانه و انسانانه داشته باشد لازم است در مقابل چنین جنایاتی با تمام توان واکنش نشان دهد چرا که؟ امروز آن سرباز معصوم و فردا دیگری و شاید درآینده ما باشیم که دچار چنین حوادثی بشویم.

بنده نیز به عنوان یک شهروند این حادثه را یک جنایت محض بر علیه جامعه می پندارم و از مسئولین ذیربط، علی الخصوص مقامات قضایی تقاضا می نمایم که با اعمال شدیدترین مجازات ها جانیان را به سزای اعمال خود برسانند تا درس عبرتی باشد برای چنین افرادی.

برای شادی روح آن سرباز معصوم فاتحه ای بفرستید.