امشب به یادت نوشتم از ترس این که فردایی نباشد
مدت زیادی بود حس نوشتن نداشتم در واقع بخاطر یک مسئله ی خصوصی با قلمم در بزنگاه بودیم، از همدیگر بیگانه شده بودیم. چند شبی واقعاً دلم برایش تنگ شده بود، دزدکی با گوشه ی چشمانم به او نگاه می کردم برداشت می نمودم گلویش بغض کرده و دلش سرشار از غم و درد و ناگفته هاست؛ بنا بر گفته ی پیشینیان که بخشش از بزرگترهاست و ایمان و احترام به اصل صلح و سازش و آشتی، پیش قدمی نمودم و آرام بغلش گرفتم، ناخودآگاه به همان موعد همیشگی یمان، یعنی کنج
حیاط روانه شدیم؛ چند ورق سفید چون نو عروسانی که بعد از سال ها محنت و تعب، لباس عروس را برای عاشقانشان بر تن می نمایند در دستانم هویداست .
طبق معمول چون سربازان و یاران جومونگ که با دیدنش سر تعظیم فرود می آورند، روبه ماه سکوت وارنه سرم را پایین می آورم و آهسته زیر لب می گویم سلام س س س ...
شگفت و تعجب قلم دستانم را به لرزه در می آورد، انگار پرسشی در سر دارد بدون اجازه اش بحث را با زرنگی خاصی عوض می نمایم و با احساساتی پاک و رقیق، امشب بعد از مدت ها می خواهم بنویسم.
می دانم قلم عزیزم دلت شکسته است، لذا می خواهم امشب به وسعت تمام دل های شکسته ادامه بدهم و بنویسم از روزگاری که مدتی برایمان چه بد نوشته بود. امشب می خواهم دلم را خالکوبی کنم چون لکه های خونین؛ می خواهم ناگفته هایت را بدون ردیف و قافیه و رها از هر بندی بازگو کنی و من بنویسم، بنویسم از ...
می خواهم و آرزو می نمایم که ای کاش می توانستم تمام زمان را تنها در یک لحظه به اتمام در آورم تا من می توانستم دستانم را در دستانت گره بزنم و روحم را تقدیمت نمایم . ای کاش می شد که ...
آرام به خود می آیم به اطرافم می نگرم، تاریکی سرسام آوری دورم حلقه چیده است. آری اینجا تاریک است و من چقدر سردم است، یاد توست سرمای وجودم را فـــــراری و گرمای خاصــی، جانشین آن می کند .
امشب می خواهم از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش چشمان زیبایت را س س س . . . به من نشان دهد .
کودکی کردم و نخ بادبادکم را شل کردم، به اميد آن كه كمي بالاتر پرواز كند، اما ناگهان....